+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 22:53  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|
خدا خر را آفريد و به او گفت:
تو بار خواهي برد، از زماني که تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد.
همواره بر پشت تو باري سنگين خواهد بود.
.
.
.
.
منتظر نظرتم رقیق
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 1:10  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|
سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 19:56  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|
ســر قــبــر جـوانـان لالـه رویــه دمی که مهوشان آیند به گلگـشت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 0:35  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|
گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 0:53  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 23:34  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 11:22  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|
کاش می شد مهربانی رسم انسانها شود
تا به سر منزل بیاید این قطار زندگی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 11:8  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|
يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست
...نیست
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 14:49  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 1:2  توسط آهوی آریایی. امیرایوب
|